سلام لطفا برای دیدن اولین مطلب به آدرسی که دادم مراجعه کنید.
http://www.sokotetanhaei.persianblog.ir
شاید این غم انگیزترین پستی باشه که تو این وبلاگ میذارم...

١٠ روزی با پارسا کنار هم بودیم... تفریح...شهربازی...اینور و اونور....و حسابی خوش بودیم...


ولی لحظه آخر که بردمش شمال واقعا بدترین لحظه بود...جدا شدن از یه تیکه وجود آدم خیلی سخته خیلی...
الان که دارم مینویسم ٢-٣ ساهت بیشتر نیست که اومدم و حسابی گرفته ام و دل و دماغ هیچ کاری رو هم ندارم....
دیگه فکر کنم این آخرین پستی باشه که از ایران و تو وبلاگ پارسا براتون می نویسم...
پست بعدی تو آدرس http://www.sokotetanhaei.persianblog.ir/ و از هند ایشالله براتون مینویسم... چون تصمیم گرفتم وبلاگ پارسا رو همینجور دست نخورده نگه دارم تا برگردم و توش رو پر کنم از خاطرات نمکی مامان...
برام دعا کنین...
این هم خداحافظی پارسا 

سلام
اول از همه بگم که پارسای گلم الان تو بغل منه و داره مامانشو تو نوشتن کمک میکنه
از این شکلک هم خیلی خوشش میاد 


امروز می خوام اون چیزی رو که قرار بود بهتون بگم بگم دیگه!!!
راستش بعد از تمام کشمکشهایی که در جریانش هستین و مشورت با خانواده تصمیم بر این شد که من ادامه تحصیل بدم... ولی به خاطر اینکه هم اینجا شرایط روحی نامناسبی دارم و هم اینکه یه ذره قبول شدن سخته ترجیح دادیم بریم یه جایی دور از ایران....
خلاصه....
من از یه دانشگاه خوب هند توی دهلی پذیرش گرفتم برای رشته MBA و بقیه کارها رو هم کردم و ویزا هم گرفتم و به امید خدا هفته دیگه عازم هستم....
پس پارسا چی؟ تمام کارهای پارسا رو هم انجام دادم و باباش هم موافقت کرده ببرمش ... فقط احتیاج دارم به اینکه اول برم و جایگاهم رو مشخص کنم و انشاد الله بیام و پارسا رو هم ببرم....
در هر صورت می دونم که مشکلات زیادی رو پیش رو دارم ولی امیدوارم بتونم از پسشون بربیام و خدا کمکم کنه ...شاید قسمت این بوده دیگه... باید از هر شکست به عنوان یه پلی برای موفقیت استفاده کرد 
شما دوستای خوبم تنها دوستای مجازی من هستین که هرجای دنیا باشم نزدیکی به شما رو حس میکنم و مطمئنم دعاهای شما بدرقه خوبی برای راه من هست پس همیشه و همه جا واسه این دوست کوچیکتون دعا کنین...
در مورد وبلاگ پارسا هم تصمیم گرفتم همین جور دستش نزنم و تمام مطالبی که اونجا میخوام بنویسم رو میذارم تو یه وبلاگی که خیلی وقت ÷یش درست کرده بودم و توش مینوشتم ... میتونین فعلا بخونین ببینین خوبه یا نه؟ http://www.sokotetanhaei.persianblog.ir/
این روزها سرم حسابی شلوغه... ولی حتما یه پست خداحافظی رو میذارم...
به امید اینکه همیشه با نظرات و پیشنهادات گرمتون انرژی مضاعف به من بدین...
عزیز دل مامان... تو پارک شاهرود


پارسا و دایی سعید جونش..


سلام
بالاخره بعد از ١٠ روز تحریم با منت کشیهای من بنده خدا موفق شدم با پارسا حرف بزنم...

من: پارسا کجایی مامانی؟
پارسا (یواش به باباش): بابایی بگم کجام؟
من: 


**************************************
دارم 5 شنبه میرم شاهرود که پارسا هم بیاد ببینمش... فکر کنم یه چند روزی بیایم تهران و باهم باشیم....

**************************************
راستی در جواب خیلی از دوستای خوبم که گفتن از طریق قانونی اقدام کنمیا مگه قانون نیست ؟ بگم که: چرا قانون هست ولی نه به درد بخور ...بخوای بری قانونی کارهات رو بکنی باید تمام کار و زندگیت رو ول کنی و بیفتی دنبال مراحل فجیع قانونی...تازه جنگ اعصابهاش هم بماند... در ضمن با آدمی که میگه من تو زندگی هیچی برای باختن ندارم ...درگیر شدن یه ریسک بزرگه.... فکر کنم اینکه ما تو قرن 21 هستیم فرقش با قوانین جنگل اینه که باید بگی هر کی قویتر بود و زرنگتر و پرپول تر برنده هست نه قانون و عقل و منطق.....
راستی پست بعدی اون خبره هست که منتظرش هستین ها!!!
سلام...
من رفتم پیش پارسا
...روز خیلی خوبی رو کنار هم داشتیم ...کلی به قول پارسا ماسده بازی کردیم لب دریا... پدرسوخته نمیذاره ازش عکس بگیرم... به زور یه دوتا گرفتم.... بچم خیلی لاغر شده
بود...اصلا هم بزرگ نشده
... آفتاب سوخته هم شده...
آخرش هم که پارسا رو برگردوندم بابا جونشون امر فرمودن : دیگه نه تماس تلفنی داشته باش نه بیا ببینش!!!
میبینین تورو خدا ! تقصیر خودمه که از اول به خاطر حفظ آبرو جلوش کوتاه اومدم و هیچی نخواستم... فکر کنم اگه دفعه بعد منو ببینه بگه دولا شو سوارت شم یه دوری هم بزنم!!!! 
تا مظلوم نباشه هیچ ظالمی بوجود نمیاد !!! یکی از احادیث حضرت علی (ع) هست!!! واقعا درسته!!! میگه پارسا باید از این به بعد فکر کنه مادرش مرده!!!! فکر کنم با این اوضاع احوال دق مرگ هم بشیم به خدا!!!!
چه کنیم ؟ عوضش آبرو داریم
.... کاش یه ذره بی آبرو بودیم ها!!! فعلا نتونستم عکسها رو بذارم! حوصله هم ندارم! چون از وقتی برگشتم زنگهامو جواب نمیده!!! تا پست بعد 
آخ جون ، آخ جون دارم فردا میرم پیش پارسا
.... دلم واسش شده قد یه ارزن....
فردا صبح میرم شب هم برمیگردم.... کلی هم ازش عکس میگیرم...منتظر پست بعدی و عکسهای پارسا هم باشین....
راستی اینقدر دلم یه مهمونی توپ می خواد.... هر کی مهمونی داشت تو رو خدا منم دعوت کنه.... 
یادتونه گفتم خیلی اهل ریسکم.... دارم دوباره یه ریسک بزرگ بزرگ میکنم... دیگه بعد از ۲ سال باید یه فکر اساسی میکردم....بابای پارسا که انگار بگی نگی یه خانمی واسه خودش دست و پا کرده... ولی من...نه!!!! میخوام یه کار گنده تر بکنم... قول میدم نهایت تا ۲۰ خرداد بهمتون بگم....قول میدم...
راستی فکر کنم بعدش باید اسم وبلاگم رو عوض کنم ... چندتا اسم قشنگ بگین...
قربونت بشم عزیز دلم...دلم واسه بغلت یه ذره شده...


