غریبه

عصر ، عصر کبود بیگانگیست.

عصر ظهور سرما و یخ زدن مهر

کجاست کسی که ناله های عشاق را از پس چاههای عمیق ریا و تظاهر بشنود؟

کو کسی که انسانیت را از پشت پرده های ضخیم دروغ بشناسد؟

چرا هیچکس حرف مرا باور نمی کند وقتی به واژه مقدس عشق سوگند می خورم؟

می خواهم خوب باشم ، بدیها را به رخم میکشند!

می خواهم آغوش گرمم را به عشقم هدیه کنم ، گرمای وجودم را از من میگیرند!می خواهم عاشقانه بسرایم برایم تنفر می آورند!

می خواهم جشن تولد مرگم را بگیرم ، کسی به من تابوت هدیه نمیدهد!

صبوری از دست من عصبانیست ، مهربانی مرا سیلی میزند.عشق با شاخه گلی زرد برایم دست تکان میدهد! امید با سردی دست مرا میفشارد

نقاش پیر روزگار بدترین شکل زندگی را برایم میکشد، طوری که حالم از روح سردش بهم میخورد....

خسته،

از تمام بغضها و گریه ها به دنبال کسی میگردم  که با بودنش امید بودن را در من زنده کند و شانه هایش مرهم زخمهای دلم باشد........

/ 0 نظر / 18 بازدید